در مینودر (قسمت پایانی)

قرار بود که این خاطرات در چهار قسمت تقدیم حضور شما بشود اما خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردیم شد. و این تازه خاطرات افرادی بود که ما بهشان دسترسی داشتیم و مطمئنا خیلی از مسئولین و مردم هم از این قبیل خاطره های زیبا از آن سفر دارند. انشاءالله که شما هم خوشتون اومده باشه!

البته تعدادی از گفتگوها و مطالب هم در رابطه با بحث سفر مقام معظم رهبری به قزوین جمع آوری شد که اگر عمری باقی بود در آینده به طور مفصل به آن خواهم پرداخت.

آقای شهبازی(از اعضای ستاد سفر مقام معظم رهبری):

من افتخار این را داشتم که از حدود یک ماه قبل از سفر مقام معظم رهبری به قزوین در ستاد سفر ایشان حضور داشته باشم و حقیقتا هم روزهای بسیار خوبی بود.

هم جمعی که در آن ستاد از دفتر آقا آمده بودند جمع بسیار با اخلاق و صمیمی بودند و هم نوع کاری که در ستاد انجام می شد کار با خیر و برکتی بود.

از نوع برخوردشان با مراجعین(که اکثرا از مسئولین ارشد و مدیران استان)بودند تا رفت آمدشان و کارهایشان واقعا عالی بود.بطوری که رفاقت من با آن دوستان هنوز هم بعد از گذشت نه سال ادامه دارد.

اما خاطرات:

صبح روز دوم سفر مسئول ستاد به من گفت آقای شهبازی آماده باش که فردا قرار است برای برنامه سفره چینی و پذیرایی از میهمانان به محل اسکان حضرت آقا بروی و من هم که این فرصت را بهترین زمان برای دیدار نزدیک با حضرت آقا می دانستم واقعا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.

البته این توفیق نصیب من شده بود تا در لحظه ورود حضرت آقا به صحن امامزاداه حسین ایشان را از نزدیک زیارت کنم اما آن برنامه چیز دیگری بود.

آخر شب که به ستاد برگشتم دیدم که مسئول ستاد با یکی از دوستان مشغول صحبت هستند و هر چند وقتی هم به من نگاه می کنند .بعد چند دقیقه ایشون من رو صدا زد و گفت که فلانی یه مطلبی میخوایم بهت بگیم فکر می کنیم که ناراحت بشی! منم گفتم عیبی نداره هر چه از دوست رسد نکوست و گفتم که بفرمائید:گفتند که برنامه فردای شما تغییر کرده و دیگه نمیتونی به اون برنامه پذیرایی بری و باید یه ماموریت دیگه انجام بدی و مطمئن باش که ثواب این کار خیلی بیشتر از این حرفاست!

من که اول جاخوردم چنان ناراحت شدم که نگو اما دیگه قسمت این بود و گفتم حالا اون ماموریت چیه؟!

از طرف دفتر مقام معظم رهبری یک لیستی تهیه شده بود از خانواده های خیلی نیازمند تحت پوشش کمیته امداد و ایتام و بهزیستی و خیلی از خانواده های با آبرو که خیلی ها از وضعیت زندگی شان خبر نداشتند و برای اونها هم سبد کالایی آماده شده بود و قرار بود که اینها در سطح استان توزیع بشه و مسئولیت قزوین رو هم دوستان به من سپرده بودند.خلاصه شاید اولش یخورده ناراحت شدم اما همون موقع رفتم سراغ کار بارگیری این بسته ها و صبح فردا هم تقسیم این بسته ها بین خانواده های نیازمند.

اون روز من صحنه هایی از توزیع این بسته ها بین این خانواده ها دیدم که هنوزم که هنوزه از خاطرم نرفته . وقتی متوجه می شدند که این بسته ها از طرف دفتر حضرت آقاست اینقدر ذوق می کردند و بعضی هاشان هم به گریه می افتادند!به دورترین نقاط استان هم از این بسته ها فرستاده شد و خانواده های نیازمندی که شاید تابحال فکر می کردند که کسی از حال و روزشان خبر ندارد از این بسته ها دریافت کردند.

تا آخر شب این کار طول کشید و حدود ساعت 11 بود که به ستاد رسیدم.جلوی در حیاط آن مسئول آمد سراغم و گفت: فلانی چطوری؟! که من دیگه طاقت نیاوردم و همونجا بغضم ترکید و به گریه افتادم...

یک داربست کار قزوینی:

با توجه به این که برنامه های سفر آقا پشت سر هم انجام می شد و در جاهای مختلف ، کار ما هم طوری بود که بایستی برای همه آن محل ها با داربست محوطه هایی را آماده می کردیم. در یکی از شبها که خیلی هم هوا سرد بود داشتیم داربست محوطه ای را آماده می کردیم که یک آقای محترمی اومد جلو و یک خسته نباشید جانانه ای به ما گفت و سلام علیکی کرد.

ما هم جواب سلامش را گفتیم و دوباره مشغول بکار شدیم که بعد چند لحظه گفت تو این هوای سرد یه چای داغ می چسبه ، بریزم براتون؟! ما هم هرطوری که بود نتونستیم از اون چای تو اون هوای سرد بگذریم و اومدیم پائین و چای رو خوردیم و اون بنده خدا رفت.

تو همون روزهای سفر که برای نصب داربست به محل های مورد نیاز می رفتیم متوجه شدیم که اون بنده خدایی که اون شب اومد پیش ما و برامون چای ریخت یکی از مسئولین دفتر مقام معظم رهبری بود...

حاج حسین صلح جو می گفت:

با توجه به اینکه محل اسکان حضرت آقا در خانه های کنار مسجد شیخ الاسلام بود به لحاظ مسائل امنیتی می بایستی تعدادی از خانه های آن محوطه را برای چند روزی  تخلیه می کردیم.

یکی از آن خانه ها مستاجری داشت که مادر آن مستاجر به تازگی کمرش را عمل کرده بود و دکتر ها هم به ایشان استراحت مطلق داده بودند و امکان جابجایی آن خانواده نبود که در آن چند روز هم حقیقتا این بندگان خدا بواسطه رفت و آمد و تردد در محل اسکان حضرت آقا اذیت شدند.

روز آخری که حضرت آقا قزوین بودند آن خانواده را به محضر مقام معظم رهبری بردند و خود آقا از آن خانواده حلالیت طلبید و برای شفای مادرشان هم دعا کردند...

و در آخر هم اگه این لینک رو دانلود کنید ضرر نکردید:

رهبر من

در مینودر (قسمت چهارم)

حاج امیر عبادی( مجری مراسم استقبال از مقام معظم رهبری):

از طرف یکی از دوستان صدا و سیما به من خبر داده شد در جلسه ای که در استانداری قزوین با حضور استاندار وقت قزوین مرحوم امامی برگزار شده بود اسم شما را بعنوان مجری مراسم دیدار عمومی حضرت آقا به ستاد سفر ایشان داده ایم و فلان روز به محل ستاد برو تا در جلسه ای که به همین منظور تشکیل می شود حضور داشته باشی. حقیقتا احساس می کردم که من از پس این کار بر نمی آیم و به دوستان هم پیشنهاد کردم که شخص دیگری را جایگزین من کنید اما هم با پیشنهاد بنده موافقت نشد و هم احساس می کردم که این سعادت بزرگ شاید دیگر نصیب من نشود و این اجرا را یک افتخار برای خود می دانستم.

به هر حال جلسات مختلفی را با مسئولین مربوطه در رابطه با بحث اجرا داشتیم تا روز حضور حضرت آقا یعنی سه شنبه 25آذر 82.

لحظه به لحظه به جمعیتی که در محوطه مزار مطهر شهدا بودند افزوده می شد و به من هم هر چند دقیقه اطلاع می دادند که الان آقا وارد قزوین شدند و در مسیر استقبال یعنی میدان تهران قدیم خیابان تهران قدیم و سلامگاه هستند.

دقیقا در خاطرم هست به جهت استقبال تاریخی مردم در مسیر استقبال ماشین حضرت آقا به کندی حرکت می کرد و همین ماجرا باعث می شد تا در ساعت مقرر برنامه شروع نشود و همینطور هم شد اما من چندین بار اعلام کردم و از مردم تقاضا کردم تا عزیزان به سمت مزار شهدا بیایند و مسیر را باز کنند تا حضرت آقا به جایگاه برسند.

خلاصه بعد از مدت زمانی حضرت آقا به حیاط امامزاده حسین رسیدند و در آنجا هم توسط یکی از فرزندان شهدا دکلمه ای خوانده شد و دسته گلی به ایشان اهدا شده بود و ایشان آماده آمدن به جایگاه بودند که به بنده اطلاع داده شد که ایشان به در حال آمدن هستند و تمام کن که وقتی من برگشتم حضرت آقا از درب جایگاه به داخل آمدند که هیچ وقت آن لحظه را فراموش نمی کنم و همانجا بغضم ترکید و خواستم که ایشان را در آغوش بگیرم و که با ممانعت محافظان در آن لحظه نشد اما در شبی که قرار بود مراسم عمامه گزاری تعدادی از طلاب جوان برگزار شود این افتخار نصیبم شد که دستان مبارک حضرت آقا راببوسم.

در آخر گفتگو از حاج امیر پرسیدم که به نظر خودتان در بین اجراهای این چنین که تاکنون داشته اید (مثل اجرای مراسم استقبال از رئیس جمهور در دو دوره سفر استانی و برنامه های رسمی از این قبیل) به کدامیک بیشترین امتیاز را می دهید؟که ایشان گفتند به نظر خودم بهترین و موفق ترین اجرایی که تابحال داشته ام همین مراسم استقبال از حضرت آقا بود که آنهم بخاطر سیادت و عظمت و شأن حضرت آقا بود.

عباس نیکویه(رئیس وقت شورای اسلامی شهر قزوین):

در روز اول سفرافتخار داشتم برای صرف نهار درمسجد شیخ الاسلام کنارمقام معظم رهبری حضورداشته باشم. سفره بسیار ساده ای پهن شده بود.بعد از صرف نهار حضرت آقا با چهره همیشه متبسم خود فرمودند:دعای سفره خوانده شود و یکی از آقایان دعای مرسوم سفره راخواندند که حضرت آقا با همان تبسم همیشگی فرمودند: دعای خوبی بود. که آن عزیز گفت: من این دعا را در همه مجالس و عزا و عروسی میخوانم! البته ما متوجه منظور این پاسخ نشدیم ولی انچه برای اندک حاضرین درجلسه بسیارجالب بود حاضر جوابی و بجای حضرت آقا بود که باز با همان تبسم همیشگی بلافاصله فرمودند: البته با شکم های پر!!!

حاج حسین صلح جو(یکی از مسئولین حفاظت محل اسکان مقام معظم رهبری):

مجموعه حفاظت مقام معظم رهبری به عهده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی می باشد که بنده نیز افتخار آن را داشتم که در سفر حضرت آقا به قزوین خدمتگذاری قسمتی از این مجموعه را عهده دار بودم و خاطرات خوب و به یادماندنی از آن سفر همیشه دارم.

با توجه به اینکه تعدادی از پاسداران قزوینی در مجموعه حفاظت محل اسکان مشغول به خدمت شبانه روزی بودند و حقیقتا هم با جان و دل انجام وظیفه می کردند تصمیم گرفتیم تا با هماهنگی با مسئولین ارشد جلسه ای را هماهنگ کنیم تا این عزیزان هم دیداری با حضرت آقا داشته باشند که در مرحله اول با مخالفت مسئولین روبرو شد! روز آخری که حضرت آقا در قزوین بودند یکی از مسئولین مجموعه حفاظت رهبری با بنده تماس گرفت که فلانی کجایی؟هرکجا هستی با نیروهات سریع آماده بشید جهت دیدار با حضرت آقا و ما هم به دوستان اطلاع دادیم برای دیداری صمیمی با مقام عظمای ولایت.پسر کوچک من آن موقع یکسالش بود و من ایشان را هم با خودم به مراسم بردم و مسئولین حفاظت هم برای آقا توضیح دادن که این دوستان چند شبانه روزی هست که در این محل مشغول خدمت هستند و درخواست دیدار با شما را داشتند و همانجا موفق شدم دست مقام معظم رهبری را ببوسم و پسر کوچکم را هم که برده بودم حضرت آقا با دست سالمشان نوازشی کردند و من به آقا گفتم اگر امکان دارد با همان دست مجروحتان تبرک فرمائید که ایشان دوباره با دست جانبازشان نیز نوازش کردند.

حضرت آقا در آن دیدار چند جمله ای هم برای ما گفتند با این مضمون که:

ما را حلال بفرمائید طی این چند روزی که ما اینجا بودیم زحمات زیادی به شما واصل شد.انشاءالله که این زحمات شما مورد قبول خداوند قرار بگیرد و ما بتوانیم شرمنده شما نباشیم.

و این دیدار برای آن جمع تاریخی شده و هنوز هم وقتی که آن دوستان دور هم جمع می شویم ذکر و خیر آن دیدار صمیمی را می کنیم.

در مینودر (قسمت سوم)

حجت الاسلام علی ارباب

قبل از سفر حضرت آقا شایعاتی بود که همزمان با تشریف فرمایی ایشان به قزوین تعدادی از روحانیون بدست مبارک ایشان معمم خواهند شد و این شایعات رفته رفته داشت به واقعیت تبدیل می شد و در همین رابطه نیز از تعدادی طلبه ها ثبت نام بعمل آوردند و یکسری امتحانات از آنها گرفتند.

درست در روز اول سفر اعلام کردند که این برنامه به احتمال بسیار زیادی لغو شده اما شما آماده باشید که هر وقت اعلام کردند بیائید.

درست شب آخری که حضرت آقا قزوین  بودند(پنجشنبه شب) به ما خبر دادند که بعد از نماز مغرب و عشا در مسجد شیخ الاسلام باشید جهت برگزاری این مراسم.واقعا خیلی خوشحال بودیم و سر از پا نمی شناختیم.

خوب طبق روال همیشگی این دیدارها قبل از ورود به مسجد میبایستی از گیت بازرسی که در ورودی مسجد گذاشته بودند رد می شدیم و تیم حفاظت هم اصرار فراوانی داشت تا عمامه های ما را هم از گیت رد کند و ما هم چون برای اولین بار بود که عمامه ها را اینقدر تمیز منظم بسته بودیم نمیخواستیم تا آسیبی به آن برسد یا باز شود که یکی از محافظ های خود آقا گفت:بابا اینقدر نگران نباشید اگر باز شد من خودم برایتان خیلی بهتر می بندم که از قضا این این اتفاق هم افتاد و عمامه یکی از دوستان در هنگام بازرسی باز شد و آن محافظ هم به سرعت و زیبایی هر چه تمام دوباره آن را بست!

مسئولین برگزاری این مراسم کلی برنامه ریخته بودند تا از بین این روحانیون که تعدادمان تقریبا به سی نفر می رسید که کدام طلبه اول معمم شود و چه بگوید و از این مسائل که با ورود حضرت آقا همه برنامه هاشان بهم خورد و خود حضرت آقا فی البداهه یکی از روحانیون را انتخاب کردند و اولین عمامه را بر سر ایشان گذاشتند و برای هر کدام هم دعایی می خواندند و صلواتی فرستاده می شد.

صحبتهای حضرت آقا در آن مراسم خیلی برای ما شیرین بود که هنوز هم فرمایشات ایشان را که به یاد می آورم واقعا لذت می برم.مخصوصا آنجایی که حضرت آقا فرمودند که شما قبل از این که ملبس به این لباس محترم بشوید هر کاری می توانید بکنید و هر جایی میوانید بروید،  اما با پوشیدن این لباس دیگر داستان فرق می کند و باید خیلی خیلی حرمت این لباس را نگه دارید.

ناگفته نماند که اگر تلاش ها حضرت حاج آقای باریک بین برای برگزاری این مراسم نبود شاید هیچ وقت این اتفاق بسیار شیرین برای ما رخ نمی داد.

یکی از مداحان اهل بیت عصمت و طهارت:

در زمان سفر حضرت آقا به قزوین از طریق یکی از دوستان نامه ای برای ایشان نوشتیم که در آ ن نامه در خواست کرده بودیم در صورت امکان و در زمان حضور ایشان در قزوین خطبه عقد ما را ایشان بخوانند.

صبح روز سوم سفر تماس گرفتند که برای امشب ساعت 9 مسجد شیخ الاسلام باشید تا این برنامه انجام شود، البته چند زوج جوان دیگر نیز بودند.

قرار بود که من و عروس خانم و پدر مادرهایمان در این مراسم حضور داشته باشیم و خلاصه خیلی خوشحال از این موضوع بودیم که بعد از ظهر همان روز دوباره تماس گرفتند و معذرت خواهی کردند که این برنامه لغو شده اما حضرت آقا برای شما و زوج هایی که قرار بود بیایند یک جلد قرآن کریم و هدیه ای در نظر گرفتند که تقدیم حضورتان خواهد شد.

وقتی برای دریافت آن هدیه مراجعه کردیم یکی از اعضای دفتر توضیح مفصلی داد که بواسطه تراکم زیاد برنامه های حضرت آقا و زمان کم، امکان برگزاری آن برنامه نبود و باز هم عذرخواهی کردند.

از در که داشتم بیرون در می آمدم یه بنده خدایی به من گفت شما صبر کنید کارتان دارم بعد از احوال پرسی  ایشان به من گفت دوست داری خطبه عقدتان را یکی از مراجع تقلید بخواند؟!

و من هم گفتم دوست داشتم که این مراسم توسط حضرت آقا انجام شود که قسمت نشد و چه چیزی از این پیشنهاد بهتر و با هماهنگی و راهنمایی های ایشان چند روز بعد خطبه عقد ما را حضرت آیت الله العظمی نوری همدانی در قم خواندند.

در مینودر (قسمت دوم)

مسئول دفتر حاج آقای ابوترابی:

صبح روز دوم سفر قرار شده بود که حضرت آقا صبحانه را مهمان حاج آقای ابوترابی باشند و بر همین اساس حاج آقا به بنده فرمودند که برای صبحانه آش حلیم تهیه کنم .من هم اول صبح یک قابلمه بزرگ  را به یکی از حلیم فروشی های خوب قزوین بردم و برای 40/50 نفر آش حلیم گرفتم.

هرطور که بود خودم را به حاج آقای ابوترابی رساندم و به ایشان گفتم که آش را گرفته ام و کجا ببرم؟! که ایشان گفتند دیر رسیدی برادر زودتر از شما رفته بودند آش را گرفته بودند و صبحانه را هم خوردیم و رفتند.

و من مانده بودم با یک قابلمه آش حلیم آن هم به چه بزرگی!


یکی از  مغازه داران خیابان پیغمبریه:

یکی دوساعتی از اذان مغرب گذشته بود که چند ماشین تویوتای بزرگ اول خیابان پیغمبریه از سمت اداره پست سابق را بستند و چند ماشین پشت سرهم کنار خیابان سمت چهار انبیاء ایستادند .

برای ما حساسیت ایجاد شد تا ببینیم داستان از چه قرار است و به بیرون مغازه آمدیم که یکدفعه مقام معظم رهبری و حاج آقای باریک بین از یک ماشین پیاده شدند و به سمت مزارمطهر چهار انبیاء رفتند و در حین رفتن به مردمی که در خیابان همانطور خشکشان زده بود دستی تکان دادند و رفتند.

مغازه دارهای خیابان پیغمبریه هم که از این اتفاق بهت زده شده بودن همه به بیرون آمده بودند و شعار صل علی محمد رهبر ما خوش آمد را با شور فراوانی می گفتند.

من هم با اجازه یکی از محافظ ها موفق شدم تا از پنجره ای که از سمت خیابان به سمت ضریح چهار انبیاء می باشد جمال نورانی حضرت آقا را در حین زیارت مرقد انبیاء الله زیارت کنم...


آقای آخوندی از مسئولین امور نقلیه ستاد سفر مقام معظم رهبری:

صبح روزی که حضرت آقا با نیروهای مسلح در میدان صبحگاه لشگر16زرهی دیدار داشتند به همراه تعدادی از مسئولین دفتر رهبری جلوی دژبانی لشگر16 مشغول هماهنگی ورود بودیم که یک سرگرد ارتشی جلویمان را گرفت و بسیار مودبانه پرسید اجازه هست سوالی بپرسم؟!

یکی از همراهان ما گفت بفرمائید:

سرگرد ارتشی گفت من حضرت آقا را حدود بیست سال پیش و در زمان جنگ در یکی از مناطق عملیاتی جنوب کشور دیده ام و آرزو دارم دوباره ایشان را از نزدیک ببینم،برای شما امکان دارد این فرصت را برای من فراهم کنید؟! ما هم چون دیرمان شده بود آن مسئول دفتر رهبری گفت فقط زود بشین داخل ماشین تا حرکت کنیم.

به میدان صبحگاه که رسیدیم با هماهنگی که مسئول مربوطه کرد آن سرگرد ارتشی را در یک جای خوب کنار جانیازانی که قرار بود آقا باهاشان احوال پرسی کند نشاند و انگار دنیا را به ایشان داده بودی چنان ذوق می کرد تا حدی که در همان لحظه موفق شده بود دست آقا را هم ببوسد.

وقتی بعد از مراسم دنبال آن مسئول می گشت تا تشکری کرده باشد به پهنای صورت اشک می ریخت و خدا را شکر می کرد...

آقای آخوندی می گفت بهترین دوران عمر من بعد از جنگ همان یک ماهی بود که در کتار اعضای دفتر حضرت آقا مشغول به خدمت بودم.

در پست های بعدی از خصوصیات آنها بیشتر خواهم نوشت. انشاءالله

در مینودر (قسمت اول)

*در مینودر نام کتابی است که محمدرضا بایرامی در سفر آقا به قزوین نوشته است و با اجازه ایشان این پستها را با این عنوان می نویسم.

صبح چهار شنبه گذشته بود که پیامکی از یکی از دوستان برایم رسید که برای 25 آذر، سالروز سفر حضرت آقا به قزوین چه برنامه ای دارید؟! و من هم چون هیچ پاسخی برای سوال ایشان نداشتم جوابشان را ندادم تا ظهر پنجشنبه که به ذهنم رسید در حد و اندازه خودمان که می توانیم کاری برای یادبود آن سفر تاریخی داشته باشیم و تصمیم گرفتم برای اولین بار خاطرات چند نفر از افرادی که در آن سفر مسئولیت مستقیم داشتند و در جریان خیلی از مسائل سفر بودند را برای شما بنویسم.

فکر نمی کردم بتوان در عرض چند ساعت اینهمه خاطره و مطلب ناب و کمتر شنیده شده از سفر آقا به قزوین بدست بیارم که مجبور بشوم آنها را در چند قسمت تقدیم حضور شما کنم.خاطراتی که بیشتر به حاشیه های سفر مربوط می شد و برای من که خیلی جذاب و شیرین بود و امیدوارم که برای شما هم همینطور باشد!

البته ایکاش این تلفن همراه ما قابلیت ضبط این مکالمات را داشت تا صوت این خاطرات را از زبان شیرین گویندگان اصلی اش می شنویدید که نشد.

سفر آقا به قزوین چهار روزه بود از 25 تا 28 آذر و انشاءالله بخش های دیگر این پست در این چهار روز تقدیم حضور شما می شود.

دوستانی هم که ازآن ایام خاطره یا مطلبی دارند حتما اطلاع بدهند تا در این چند روز استفاده کنیم.

قسمت اول

خاطرات سید محمد مهدی شهروش(مدیرکل وقت بنیاد شهید قزوین):

در شورای اداری استان که با حضور اعضای دفتر رهبری برگزار شده بود نظرات مختلفی درباره مراسم استقبال و دیدار عمومی مردم با حضرت آقا مطرح می شد. از ورزشگاه شهید رجایی گرفته تا میدان مینودر(فلکه غریب کش) که بعد از کلی کش و قوس و با نظر نماینده دفتر رهبری مزار مطهر شهدای قزوین برای مراسم دیدار عمومی انتخاب شد البته با مخالفت تعدادی از اعضای شورای اداری!

بعد از جلسه هم برای بازدید از محل برگزاری برنامه همگی به مزار مطهر شهدا رفتیم.

تقریبا دو سه هفته ای به سفر آقا مانده بود که محل کلیه جلسات و بررسی مسائل مزار شهدا شده بود و ما هم شبانه روز در آنجا مستقر بودیم.عصر یکی از آن روزها  با آقا وحید مشغول قدم زدن در مزار بودیم و به سمت یادمان سابق شهید بابایی مشغول به حرکت که هم آنجا به ذهنم رسید تا مطلبی را پیرامون این مساله به ایشان بگویم.

داستان از این قرار بود که ما و خانواده شهید بابایی و بسیاری از دوستان ایشان چندین بار برای تغییر این هواپیما به نیروی هوایی مراجعه کرده بودیم که این هواپیمای متعلق به جنگ جهانی اول را از اینجا بردارید تا ما یک المان جدیدتر برای آن طراحی و نصب کنیم که همیشه با کلی توجیه نمی شود و نمی توانیم و ... مواجه می شدیم و من هم از این فرصت نهایت استفاده را کردم و داستان را برای آقا وحید تعریف کردم و ایشان همان موقع با تلفن همراهشان به شخصی زنگ زدند و داستان را تعریف کردند . اواسط صحبتهایشان فهمیدم که با امیر پردیس فرمانده وقت نیروی هوایی ارتش هستند و به آقا وحید یاد آوری کردم که ایشان هم اصالتا قزوینی هستند. آقا وحید با همان شوخ طبعی و خنده همیشگی به ایشان گفتند خلاصه ببم جان این هواپیما تا شب نباید اینجا باشد که همان هم شد .حول هوش ساعت 9 شب بود که یک ماشین پاترول و چند نفر نظامی درجه دار ارتشی وارد محوطه مزار شدند و خود را نماینده آقای پردیس معرفی کردند و همان شب با اجاره کردن دو دستگاه جرثقیل و کارگر با تلاش فراوان این هواپیما را از آن محل که حقیقتا هم جلوی دید مردم برای دیدار عمومی می گرفت برداشتند و به گوشه ای از مزار انتقال دادند.

و چند وقت بعد هم یک المان با یک هواپیمای جنگنده نظامی در ضلع شرقی مزار شهید بابایی نصب شد.

(نا گفته نماند که درب باک بنزین آن هواپیمای قدیمی نزد شخص بنده محفوظ می باشد)

خاطره دوم:

شبی که قرار بود حضرت آقا صبحش به قزوین تشریف بیاورند هوا خیلی سرد بود و با آقا وحید قرار گذاشته بودیم تا از محوطه محل دیدار و کارهای صورت گرفته مثل تزئینات جایگاه و صوت و ... بازدیدی داشته باشیم.

به سمت جایگاه سخنرانی آقا که رسیدیم احساس کردم الان است که آقا وحید مطلبی را بگوید که مطلب تند آقا وحید همانا و کندن نوشته خیر مقدم جلوی جایگاه همانا!

بالاخره از دیرباز قزوین مهد خوشنویسی بوده و این خیلی بد بود که نوشته جلوی جایگاه رهبری با یک خط نامطلوبی تزئین شده باشد.

خوب آن موقع هم تجهیزات مدرن امروز به این صورت نیامده بود که مثلا در عرض چند دقیقه طراحی کنی و در عرض چند ثانیه چاپ شده آن را تحویل بگیری!

بیشتر کارها با دست انجام می شد.خلاصه آقا وحید من را صدا زد و گفت این نوشته باید تا فردا قبل از رسیدن آقا به قزوین با یک خط بسیار خوش نوشته و در جایگاه نصب شده باشد. من هم راهی جز اینکه تماسی با آقای استاد احمد پیله چی داشته باشم نداشتم. با احمداقا از دوران مدرسه دوست بودم و روحیاتش را می دانستم که یک همان موقع شب ماجرا را به ایشان گفتم.و ایشان هم قبول کردند و آمدند نمازخانه بنیاد شهید و دوباره نوشتند اما همش نگران این بودیم که چطور این نوشته خشک شود تا بتوانیم آن را دوباره نصب کنیم که خلاصه با زیاد کردن شوفاژها و از هر راهی که بود آن نوشته خشک شد و تا صبح اول وقت جلوی جایگاه نصب کردیم.

اما همه این کارها و خستگی آن چند روز با یک بوسه بر دستان مبارک مقام معظم رهبری در همان روز استقبال به شیرینی زایدالوصفی برای من تبدیل شد که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.

آقای شهروش حرفهایش را اینگونه با من تمام کرد که : من در آن ایام همیشه به این موضوع فکر میکردم که این مردم از نائب امام زمانشان اینگونه استقبال کردند و سنگ تمام گذاشتند حال اگر خود حضرت تشریف بیاورند مردم چگونه به استقبالشان خواهند رفت...

ناگفته نماند که آقای شهروش در میان صحبتهایشان خیلی از بچه های با اخلاص مزار شهدا و سیستم صوت و مرحوم پیله وری(مدیرکل وقت صدا و سیمای قزوین) و همینطور استاندار فقید قزوین مرحوم امامی یاد کردند که بعدها آقا در یک جمع خصوصی از ایشان به عنوان فردی زحمت کش و خدوم نام برده بودند .

پایان قسمت اول

بعد نوشت: چقدر منتظر میهمان این هفته شهرمان هستم...

محرم امسال هم تمام شد مَحرم شدیم؟!

برای ماه صفر صدقه بسیار سفارش شده

پیر مرد و جانباز!

پیرمرد را هر چند شب می دیدم که برای نماز به حسینیه امامزاده اسماعیل(ع) می آمد و خبر داشتم که هم ناراحتی قلبی دارد(با چند بار عمل) و هم در شدید پا و کمر و در این چند وقت همیشه روی صندلی و پایه نماز می خواند!

آن شب هم قبل از شروع نماز روی صندلی نشسته بود و آماده نماز بود تا اینکه یکی از جانبازان دفاع مقدس که یکی از پاهایش از زانو قطع بود به صف نماز پیوست و یک نفر مانده به پیر مرد نشست.

بعد از چند لحظه که همه برای قیام نماز آماده می شدند پیرمرد آرام و بدون اینکه کسی متوجه کارش شود صندلی و پایه مهر را گذاشت کنار دیوار و در صف جماعت مثل همه مردم به نماز ایستاد و ...

و من هنوز هم متحیر این کار پیرمرد مانده ام!!!


دهه اول،عاشورا،هفته بسیج

امام خامنه ای روحی فداه:

فرهنگ بسیجی یعنی آن مجموعه‌ی معرفتها و روشها و منشهائی كه میتواند مجموعه‌های عظیمی را در ملت به وجود بیاورد كه تضمین كننده‌ی حركت مستقیم و پایدار اسلامی آن ملت باشند. این یك تفكر است.

خدای متعال را هزاران بار شکر می کنم که امسال هم زنده ماندیم و انشاءالله در ایام عزای ارباب جواز نوکریشان را از طرف مادر سادات برایمان صادر کنند.

با اینکه به روزهای پایانی هفته بسیج رسیدیم و در این چند روز هم فرصت بروز کردن وبلاگ را نداشتم امروز فرصتی پیش آمد تا دوباره یادی از یادگار بی نظیر امام روح الله عزیز کرده باشم.

به قول یکی از رفقا بسیج مولود انقلاب است و همیشه در صحنه بودن به معنای واقعی را می توان از بسیج الگو گرفت.با اینکه در سالهای اخیر خیلی ها خواسته یا ناخواسته نیت این را داشته اند تا به این ارتش مردمی وصله های گوناگنی بچسبانند اما همان هوشیاری و بصیرتی که همیشه همراه بسیج بوده مانع از این شده تا این افراد به مقاصدشان برسند.

امسال هم همزمانی دهه اول محرم با هفته بسیج اتفاقات بسیار مبارکی را در شهر ما رقم زد که آثار و برکات آن را انشاءالله در آینده خواهیم دید. تجمع بزرگ جوانان عاشورایی که با همراهی و همدلی 25 هیئت  و مجموعه مذهبی قزوین در روز هشتم محرم برگزار گردید و به قول عزیزی برای اولین بار هیئت های جوان بسیجی هفته بسیج را گرامی داشتند.



*************

و همینطور دسته بزرگ عزاداری روز عاشورا که با همراهی عزاداران هیئت امامزاده اسماعیل(ع) و بسیجیان و عزاداران حسینی که بسیار هم مورد تاکید حضرت امام و مقام معظم رهبری می باشد،  بعد از چند سال تعطیلی دوباره به راه افتاد.

عکاس:میثم ملکی

و همچنین برگزاری نماز پر شور ظهر عاشورا در مزار مطهر شهدا با حضور خیل عظیم عزاداران حضرت سید الشهدا که خود این کار یک فرهنگ سازی بی نظیر در جریان عزاداری های این ایام می باشد.


در آخر تقدیم به همه  دوستان بسیجی ام که این لقب مبارک را برای خود یک مدال افتخار ارزشمند می دانند: