در مینودر (قسمت پایانی)

قرار بود که این خاطرات در چهار قسمت تقدیم حضور شما بشود اما خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردیم شد. و این تازه خاطرات افرادی بود که ما بهشان دسترسی داشتیم و مطمئنا خیلی از مسئولین و مردم هم از این قبیل خاطره های زیبا از آن سفر دارند. انشاءالله که شما هم خوشتون اومده باشه!
البته تعدادی از گفتگوها و مطالب هم در رابطه با بحث سفر مقام معظم رهبری به قزوین جمع آوری شد که اگر عمری باقی بود در آینده به طور مفصل به آن خواهم پرداخت.
آقای شهبازی(از اعضای ستاد سفر مقام معظم رهبری):
من افتخار این را داشتم که از حدود یک ماه قبل از سفر مقام معظم رهبری به قزوین در ستاد سفر ایشان حضور داشته باشم و حقیقتا هم روزهای بسیار خوبی بود.
هم جمعی که در آن ستاد از دفتر آقا آمده بودند جمع بسیار با اخلاق و صمیمی بودند و هم نوع کاری که در ستاد انجام می شد کار با خیر و برکتی بود.
از نوع برخوردشان با مراجعین(که اکثرا از مسئولین ارشد و مدیران استان)بودند تا رفت آمدشان و کارهایشان واقعا عالی بود.بطوری که رفاقت من با آن دوستان هنوز هم بعد از گذشت نه سال ادامه دارد.
اما خاطرات:
صبح روز دوم سفر مسئول ستاد به من گفت آقای شهبازی آماده باش که فردا قرار است برای برنامه سفره چینی و پذیرایی از میهمانان به محل اسکان حضرت آقا بروی و من هم که این فرصت را بهترین زمان برای دیدار نزدیک با حضرت آقا می دانستم واقعا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم.
البته این توفیق نصیب من شده بود تا در لحظه ورود حضرت آقا به صحن امامزاداه حسین ایشان را از نزدیک زیارت کنم اما آن برنامه چیز دیگری بود.
آخر شب که به ستاد برگشتم دیدم که مسئول ستاد با یکی از دوستان مشغول صحبت هستند و هر چند وقتی هم به من نگاه می کنند .بعد چند دقیقه ایشون من رو صدا زد و گفت که فلانی یه مطلبی میخوایم بهت بگیم فکر می کنیم که ناراحت بشی! منم گفتم عیبی نداره هر چه از دوست رسد نکوست و گفتم که بفرمائید:گفتند که برنامه فردای شما تغییر کرده و دیگه نمیتونی به اون برنامه پذیرایی بری و باید یه ماموریت دیگه انجام بدی و مطمئن باش که ثواب این کار خیلی بیشتر از این حرفاست!
من که اول جاخوردم چنان ناراحت شدم که نگو اما دیگه قسمت این بود و گفتم حالا اون ماموریت چیه؟!
از طرف دفتر مقام معظم رهبری یک لیستی تهیه شده بود از خانواده های خیلی نیازمند تحت پوشش کمیته امداد و ایتام و بهزیستی و خیلی از خانواده های با آبرو که خیلی ها از وضعیت زندگی شان خبر نداشتند و برای اونها هم سبد کالایی آماده شده بود و قرار بود که اینها در سطح استان توزیع بشه و مسئولیت قزوین رو هم دوستان به من سپرده بودند.خلاصه شاید اولش یخورده ناراحت شدم اما همون موقع رفتم سراغ کار بارگیری این بسته ها و صبح فردا هم تقسیم این بسته ها بین خانواده های نیازمند.
اون روز من صحنه هایی از توزیع این بسته ها بین این خانواده ها دیدم که هنوزم که هنوزه از خاطرم نرفته . وقتی متوجه می شدند که این بسته ها از طرف دفتر حضرت آقاست اینقدر ذوق می کردند و بعضی هاشان هم به گریه می افتادند!به دورترین نقاط استان هم از این بسته ها فرستاده شد و خانواده های نیازمندی که شاید تابحال فکر می کردند که کسی از حال و روزشان خبر ندارد از این بسته ها دریافت کردند.
تا آخر شب این کار طول کشید و حدود ساعت 11 بود که به ستاد رسیدم.جلوی در حیاط آن مسئول آمد سراغم و گفت: فلانی چطوری؟! که من دیگه طاقت نیاوردم و همونجا بغضم ترکید و به گریه افتادم...
یک داربست کار قزوینی:
با توجه به این که برنامه های سفر آقا پشت سر هم انجام می شد و در جاهای مختلف ، کار ما هم طوری بود که بایستی برای همه آن محل ها با داربست محوطه هایی را آماده می کردیم. در یکی از شبها که خیلی هم هوا سرد بود داشتیم داربست محوطه ای را آماده می کردیم که یک آقای محترمی اومد جلو و یک خسته نباشید جانانه ای به ما گفت و سلام علیکی کرد.
ما هم جواب سلامش را گفتیم و دوباره مشغول بکار شدیم که بعد چند لحظه گفت تو این هوای سرد یه چای داغ می چسبه ، بریزم براتون؟! ما هم هرطوری که بود نتونستیم از اون چای تو اون هوای سرد بگذریم و اومدیم پائین و چای رو خوردیم و اون بنده خدا رفت.
تو همون روزهای سفر که برای نصب داربست به محل های مورد نیاز می رفتیم متوجه شدیم که اون بنده خدایی که اون شب اومد پیش ما و برامون چای ریخت یکی از مسئولین دفتر مقام معظم رهبری بود...
حاج حسین صلح جو می گفت:
با توجه به اینکه محل اسکان حضرت آقا در خانه های کنار مسجد شیخ الاسلام بود به لحاظ مسائل امنیتی می بایستی تعدادی از خانه های آن محوطه را برای چند روزی تخلیه می کردیم.
یکی از آن خانه ها مستاجری داشت که مادر آن مستاجر به تازگی کمرش را عمل کرده بود و دکتر ها هم به ایشان استراحت مطلق داده بودند و امکان جابجایی آن خانواده نبود که در آن چند روز هم حقیقتا این بندگان خدا بواسطه رفت و آمد و تردد در محل اسکان حضرت آقا اذیت شدند.
روز آخری که حضرت آقا قزوین بودند آن خانواده را به محضر مقام معظم رهبری بردند و خود آقا از آن خانواده حلالیت طلبید و برای شفای مادرشان هم دعا کردند...
و در آخر هم اگه این لینک رو دانلود کنید ضرر نکردید:




«يا ايّها الّذين امنوا اتّقوا اللَّه و قولوا قولا سديدا». قول سديد، يعنى استوار و درست؛ اينجورى حرف بزنيم. من ميخواهم عرض بكنم به جوانان عزيزمان، جوانهاى انقلابى و مؤمن و عاشق امام، كه حرف ميزنند، مينويسند، اقدام ميكنند؛ كاملاً رعايت كنيد. اينجور نباشد كه مخالفت با يك كسى، ما را وادار كند كه نسبت به آن كس از جادهى حق تعدى كنيم، تجاوز كنيم، ظلم كنيم؛ نه، ظلم نبايد كرد. به هيچ كس نبايد ظلم كرد.