آخر حسین ماتم تو می کشد مرا...

این پست و این شعر تقدیم به مرتضی سهیل عزیز که از دیروز همه ی بچه ها رو ریخته بهم(متاسفانه مرگ مغزی شده)

طلبه، بسیجی و ذاکر باصفا و خنده رو و شلوغ کاری که شاید دیگه هیچ وقت با موتورش تو مزار شهدا و این هیئت و اون جلسه نبینیمش!

ایکاش لااقل این محرم رو پیش بچه های هیئت شون می موند ...


ارباب جان!

آخر نسیم پرچم تو می کشد مرا

این روضه های ماتم  تو می کشد مرا

این روز ها به قافله ات فکر می کنم

دلشوره محرم تو می کشد مرا

کوفه برای آمدنت در تدارک است

اینگونه خیرمقدم تو می کشد مرا

چشم از تو بر نداشته یک لحظه دخترت

دلشوره های همدم تو می کشد مرا

زلفت مباد اسیر و بهار دست باد ها

وان گیسوان درهم تو می کشد مرا

دارد نگاه خواهرت تو حرف می زند

یعنی حسین ماتم تو می کشد مرا

بعدنوشت: قرار شده دوستان امشب ساعت ساعت19 تو مزار شهدا کنار عموی شهیدش یه ذکر و توسلی داشته باشند واسه شفای مرتضی عزیز...

بعدتر نوشت:مرتضی روز هشتم و شب نهم کربلایی شد...

امان از وقتی که یک دل بگیرد و تنگ شود ...

امان از وقتی که یک دل بگیرد و تنگ شود ... اما با این وجود بعضی دلتنگی ها را می شود دست نوازش کشید روی سرشان ، می شود آرامشان کرد ، می شود یک جوری سرشان را گرم کرد که بهانه نگیرند، می شود یک جوری با دل کنار آمد و ناز تنگی اش را خرید، می شود حتی سرش داد کشید که برود یک گوشه آنقدر گریه کند تا بالاخره یک جایی خالی شود و بهانه اش تمام شود. هر چند دوباره بعد از مدتی دل تنگی اش شروع شود و دوباره بهانه از سر بگیرد و دوباره ...

این ها را گفتم که بدانی دلتنگی برای تو ، نه از این جنس و نه از هیچ جنس دیگری ست ! دل که برای تو تنگ شود نه می شود دست نوازش کشید روی سرش که فقط دست باید دستان تو باشد ارباب ... نه می توان آرامَش کرد که اتفاقا باید دادش به دستان طوفانی خودت... نه می شود یک جوری باهاش کنار آمد که کنار آمدنی نیستند دل هایی که خودت نازشان را خریده ای و کشیده ای و بس... نه می شود سرش داد کشید که آنقدر لطیف و جانسوز و جانساز هست این دلتنگی که حتی به روانی اشک هایش هم می شود رحم کرد... نه اصلا مگر تمام می شود این دلتنگی برای تو که بخواهد باز شروع شود...؟!

اصلا اصلا اصلا

حسین جنس غمش فرق میکند...

باز بوی عرفه و سر آغازی برای محرم ارباب و حرفهایی برای دلتنگی این روزهامان

اما این بار با حسرتی بیشتر تر که نه گفتن دارد و نه شنفتن!!!


ارباب جان!

گر بگذری ز خاکم و گویی تو را که کشت؟!

فریاد خیزد از کفنم آرزوی تو...