در مینودر (قسمت اول)
*در مینودر نام کتابی است که محمدرضا بایرامی در سفر آقا به قزوین نوشته است و با اجازه ایشان این پستها را با این عنوان می نویسم.
صبح چهار شنبه گذشته بود که پیامکی از یکی از دوستان برایم رسید که برای 25 آذر، سالروز سفر حضرت آقا به قزوین چه برنامه ای دارید؟! و من هم چون هیچ پاسخی برای سوال ایشان نداشتم جوابشان را ندادم تا ظهر پنجشنبه که به ذهنم رسید در حد و اندازه خودمان که می توانیم کاری برای یادبود آن سفر تاریخی داشته باشیم و تصمیم گرفتم برای اولین بار خاطرات چند نفر از افرادی که در آن سفر مسئولیت مستقیم داشتند و در جریان خیلی از مسائل سفر بودند را برای شما بنویسم.
فکر نمی کردم بتوان در عرض چند ساعت اینهمه خاطره و مطلب ناب و کمتر شنیده شده از سفر آقا به قزوین بدست بیارم که مجبور بشوم آنها را در چند قسمت تقدیم حضور شما کنم.خاطراتی که بیشتر به حاشیه های سفر مربوط می شد و برای من که خیلی جذاب و شیرین بود و امیدوارم که برای شما هم همینطور باشد!
البته ایکاش این تلفن همراه ما قابلیت ضبط این مکالمات را داشت تا صوت این خاطرات را از زبان شیرین گویندگان اصلی اش می شنویدید که نشد.
سفر آقا به قزوین چهار روزه بود از 25 تا 28 آذر و انشاءالله بخش های دیگر این پست در این چهار روز تقدیم حضور شما می شود.
دوستانی هم که ازآن ایام خاطره یا مطلبی دارند حتما اطلاع بدهند تا در این چند روز استفاده کنیم.

قسمت اول
خاطرات سید محمد مهدی شهروش(مدیرکل وقت بنیاد شهید قزوین):
در شورای اداری استان که با حضور اعضای دفتر رهبری برگزار شده بود نظرات مختلفی درباره مراسم استقبال و دیدار عمومی مردم با حضرت آقا مطرح می شد. از ورزشگاه شهید رجایی گرفته تا میدان مینودر(فلکه غریب کش) که بعد از کلی کش و قوس و با نظر نماینده دفتر رهبری مزار مطهر شهدای قزوین برای مراسم دیدار عمومی انتخاب شد البته با مخالفت تعدادی از اعضای شورای اداری!
بعد از جلسه هم برای بازدید از محل برگزاری برنامه همگی به مزار مطهر شهدا رفتیم.
تقریبا دو سه هفته ای به سفر آقا مانده بود که محل کلیه جلسات و بررسی مسائل مزار شهدا شده بود و ما هم شبانه روز در آنجا مستقر بودیم.عصر یکی از آن روزها با آقا وحید مشغول قدم زدن در مزار بودیم و به سمت یادمان سابق شهید بابایی مشغول به حرکت که هم آنجا به ذهنم رسید تا مطلبی را پیرامون این مساله به ایشان بگویم.
داستان از این قرار بود که ما و خانواده شهید بابایی و بسیاری از دوستان ایشان چندین بار برای تغییر این هواپیما به نیروی هوایی مراجعه کرده بودیم که این هواپیمای متعلق به جنگ جهانی اول را از اینجا بردارید تا ما یک المان جدیدتر برای آن طراحی و نصب کنیم که همیشه با کلی توجیه نمی شود و نمی توانیم و ... مواجه می شدیم و من هم از این فرصت نهایت استفاده را کردم و داستان را برای آقا وحید تعریف کردم و ایشان همان موقع با تلفن همراهشان به شخصی زنگ زدند و داستان را تعریف کردند . اواسط صحبتهایشان فهمیدم که با امیر پردیس فرمانده وقت نیروی هوایی ارتش هستند و به آقا وحید یاد آوری کردم که ایشان هم اصالتا قزوینی هستند. آقا وحید با همان شوخ طبعی و خنده همیشگی به ایشان گفتند خلاصه ببم جان این هواپیما تا شب نباید اینجا باشد که همان هم شد .حول هوش ساعت 9 شب بود که یک ماشین پاترول و چند نفر نظامی درجه دار ارتشی وارد محوطه مزار شدند و خود را نماینده آقای پردیس معرفی کردند و همان شب با اجاره کردن دو دستگاه جرثقیل و کارگر با تلاش فراوان این هواپیما را از آن محل که حقیقتا هم جلوی دید مردم برای دیدار عمومی می گرفت برداشتند و به گوشه ای از مزار انتقال دادند.
و چند وقت بعد هم یک المان با یک هواپیمای جنگنده نظامی در ضلع شرقی مزار شهید بابایی نصب شد.
(نا گفته نماند که درب باک بنزین آن هواپیمای قدیمی نزد شخص بنده محفوظ می باشد)
خاطره دوم:
شبی که قرار بود حضرت آقا صبحش به قزوین تشریف بیاورند هوا خیلی سرد بود و با آقا وحید قرار گذاشته بودیم تا از محوطه محل دیدار و کارهای صورت گرفته مثل تزئینات جایگاه و صوت و ... بازدیدی داشته باشیم.
به سمت جایگاه سخنرانی آقا که رسیدیم احساس کردم الان است که آقا وحید مطلبی را بگوید که مطلب تند آقا وحید همانا و کندن نوشته خیر مقدم جلوی جایگاه همانا!
بالاخره از دیرباز قزوین مهد خوشنویسی بوده و این خیلی بد بود که نوشته جلوی جایگاه رهبری با یک خط نامطلوبی تزئین شده باشد.
خوب آن موقع هم تجهیزات مدرن امروز به این صورت نیامده بود که مثلا در عرض چند دقیقه طراحی کنی و در عرض چند ثانیه چاپ شده آن را تحویل بگیری!
بیشتر کارها با دست انجام می شد.خلاصه آقا وحید من را صدا زد و گفت این نوشته باید تا فردا قبل از رسیدن آقا به قزوین با یک خط بسیار خوش نوشته و در جایگاه نصب شده باشد. من هم راهی جز اینکه تماسی با آقای استاد احمد پیله چی داشته باشم نداشتم. با احمداقا از دوران مدرسه دوست بودم و روحیاتش را می دانستم که یک همان موقع شب ماجرا را به ایشان گفتم.و ایشان هم قبول کردند و آمدند نمازخانه بنیاد شهید و دوباره نوشتند اما همش نگران این بودیم که چطور این نوشته خشک شود تا بتوانیم آن را دوباره نصب کنیم که خلاصه با زیاد کردن شوفاژها و از هر راهی که بود آن نوشته خشک شد و تا صبح اول وقت جلوی جایگاه نصب کردیم.
اما همه این کارها و خستگی آن چند روز با یک بوسه بر دستان مبارک مقام معظم رهبری در همان روز استقبال به شیرینی زایدالوصفی برای من تبدیل شد که هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.
آقای شهروش حرفهایش را اینگونه با من تمام کرد که : من در آن ایام همیشه به این موضوع فکر میکردم که این مردم از نائب امام زمانشان اینگونه استقبال کردند و سنگ تمام گذاشتند حال اگر خود حضرت تشریف بیاورند مردم چگونه به استقبالشان خواهند رفت...
ناگفته نماند که آقای شهروش در میان صحبتهایشان خیلی از بچه های با اخلاص مزار شهدا و سیستم صوت و مرحوم پیله وری(مدیرکل وقت صدا و سیمای قزوین) و همینطور استاندار فقید قزوین مرحوم امامی یاد کردند که بعدها آقا در یک جمع خصوصی از ایشان به عنوان فردی زحمت کش و خدوم نام برده بودند .
پایان قسمت اول
بعد نوشت: چقدر منتظر میهمان این هفته شهرمان هستم...
محرم امسال هم تمام شد مَحرم شدیم؟!
برای ماه صفر صدقه بسیار سفارش شده
«يا ايّها الّذين امنوا اتّقوا اللَّه و قولوا قولا سديدا». قول سديد، يعنى استوار و درست؛ اينجورى حرف بزنيم. من ميخواهم عرض بكنم به جوانان عزيزمان، جوانهاى انقلابى و مؤمن و عاشق امام، كه حرف ميزنند، مينويسند، اقدام ميكنند؛ كاملاً رعايت كنيد. اينجور نباشد كه مخالفت با يك كسى، ما را وادار كند كه نسبت به آن كس از جادهى حق تعدى كنيم، تجاوز كنيم، ظلم كنيم؛ نه، ظلم نبايد كرد. به هيچ كس نبايد ظلم كرد.