در مینودر (قسمت دوم)

مسئول دفتر حاج آقای ابوترابی:
صبح روز دوم سفر قرار شده بود که حضرت آقا صبحانه را مهمان حاج آقای ابوترابی باشند و بر همین اساس حاج آقا به بنده فرمودند که برای صبحانه آش حلیم تهیه کنم .من هم اول صبح یک قابلمه بزرگ را به یکی از حلیم فروشی های خوب قزوین بردم و برای 40/50 نفر آش حلیم گرفتم.
هرطور که بود خودم را به حاج آقای ابوترابی رساندم و به ایشان گفتم که آش را گرفته ام و کجا ببرم؟! که ایشان گفتند دیر رسیدی برادر زودتر از شما رفته بودند آش را گرفته بودند و صبحانه را هم خوردیم و رفتند.
و من مانده بودم با یک قابلمه آش حلیم آن هم به چه بزرگی!
یکی از مغازه داران خیابان پیغمبریه:
یکی دوساعتی از اذان مغرب گذشته بود که چند ماشین تویوتای بزرگ اول خیابان پیغمبریه از سمت اداره پست سابق را بستند و چند ماشین پشت سرهم کنار خیابان سمت چهار انبیاء ایستادند .
برای ما حساسیت ایجاد شد تا ببینیم داستان از چه قرار است و به بیرون مغازه آمدیم که یکدفعه مقام معظم رهبری و حاج آقای باریک بین از یک ماشین پیاده شدند و به سمت مزارمطهر چهار انبیاء رفتند و در حین رفتن به مردمی که در خیابان همانطور خشکشان زده بود دستی تکان دادند و رفتند.
مغازه دارهای خیابان پیغمبریه هم که از این اتفاق بهت زده شده بودن همه به بیرون آمده بودند و شعار صل علی محمد رهبر ما خوش آمد را با شور فراوانی می گفتند.
من هم با اجازه یکی از محافظ ها موفق شدم تا از پنجره ای که از سمت خیابان به سمت ضریح چهار انبیاء می باشد جمال نورانی حضرت آقا را در حین زیارت مرقد انبیاء الله زیارت کنم...
آقای آخوندی از مسئولین امور نقلیه ستاد سفر مقام معظم رهبری:
صبح روزی که حضرت آقا با نیروهای مسلح در میدان صبحگاه لشگر16زرهی دیدار داشتند به همراه تعدادی از مسئولین دفتر رهبری جلوی دژبانی لشگر16 مشغول هماهنگی ورود بودیم که یک سرگرد ارتشی جلویمان را گرفت و بسیار مودبانه پرسید اجازه هست سوالی بپرسم؟!
یکی از همراهان ما گفت بفرمائید:
سرگرد ارتشی گفت من حضرت آقا را حدود بیست سال پیش و در زمان جنگ در یکی از مناطق عملیاتی جنوب کشور دیده ام و آرزو دارم دوباره ایشان را از نزدیک ببینم،برای شما امکان دارد این فرصت را برای من فراهم کنید؟! ما هم چون دیرمان شده بود آن مسئول دفتر رهبری گفت فقط زود بشین داخل ماشین تا حرکت کنیم.
به میدان صبحگاه که رسیدیم با هماهنگی که مسئول مربوطه کرد آن سرگرد ارتشی را در یک جای خوب کنار جانیازانی که قرار بود آقا باهاشان احوال پرسی کند نشاند و انگار دنیا را به ایشان داده بودی چنان ذوق می کرد تا حدی که در همان لحظه موفق شده بود دست آقا را هم ببوسد.
وقتی بعد از مراسم دنبال آن مسئول می گشت تا تشکری کرده باشد به پهنای صورت اشک می ریخت و خدا را شکر می کرد...
آقای آخوندی می گفت بهترین دوران عمر من بعد از جنگ همان یک ماهی بود که در کتار اعضای دفتر حضرت آقا مشغول به خدمت بودم.
در پست های بعدی از خصوصیات آنها بیشتر خواهم نوشت. انشاءالله
«يا ايّها الّذين امنوا اتّقوا اللَّه و قولوا قولا سديدا». قول سديد، يعنى استوار و درست؛ اينجورى حرف بزنيم. من ميخواهم عرض بكنم به جوانان عزيزمان، جوانهاى انقلابى و مؤمن و عاشق امام، كه حرف ميزنند، مينويسند، اقدام ميكنند؛ كاملاً رعايت كنيد. اينجور نباشد كه مخالفت با يك كسى، ما را وادار كند كه نسبت به آن كس از جادهى حق تعدى كنيم، تجاوز كنيم، ظلم كنيم؛ نه، ظلم نبايد كرد. به هيچ كس نبايد ظلم كرد.