فضاي فتنه از باب غبارآلودگي اش به گرداب هلاكت تشبيه شده و امير بيان سلام الله عليه هشدار دادند كه در اين ايام چونان بچه شتري دوساله باش كه نه شيرش را توان دوشيد و نه از او سواري توان گرفت.

حالا هم غبار فتنه بر جان شهر نشسته و به فرموده ناخدا ي انقلاب بايد ضمن حركت به سمت حقيقت، چراغ «تامل و تحمل» را در دست گرفت؛ با مه شكن بصيرت در كنار توشه صبر و صداقت؛ عبور از گردنه هايي اين چنين بر هر كسي- عوام و يا خواص - آسان خواهد شد، چه آنكه پيش تر فرموده بود كه پيروزي و عدم پيروزي، هر دو صبر مي طلبد و ظرفيت پذيرش!
...اگرچه ايشان در اين ايام هرگاه به ميدان آمد آرامشي بود و آبي بر آتش اما رمزگشايي ارجاعات تاريخي شان را كمتر كسي تا امروز بر عهده گرفته و همچنان در مظلوميت بيان و بينش كارگزاران قرار دارد؛ همان ها كه اغلب پوسته را به پسته ترجيح مي دهند و «خود» را عرضه مي كنند كه البته روزگار هم روزگار آدم هاي به اصطلاح رسانه اي است كه بيشتر قدر و قيمت «تكرار آفتاب» را در بحبوحه تشنگي رسانه اي مي دانند تا عمق و فحواي مطلب را...

عيار عمار
شن هاي داغ و دامن گير حجاز، شاهد بود، شاهد آن ساعات تلخ زندگي عمار... سميه و ياسر زير تيغ بي رحم آفتاب با سينه اي مالامال از مهر نبوت و آيين هدايت، نخستين شهادتين تاريخ راسرودند و چشمان خيس و بهت زده عمار را براي هميشه در قاب زنده شهادت پدر و مادر، داغ دار كردند...

عمار كه همسال پيامبر(ص) بود، در گروه هجرت كنندگان به حبشه قرار گرفت و پس از هجرت پيامبر(ص) به مدينه، خود را به رسول راستي ها و رهايي ها رساند و در جريان ساخت مسجد مدينه بود كه نشان بهشت را از ميان لب هاي لبالب از ملاحت و بلاغت حضرت ختمي مرتبت دريافت كرد:
- عمار! چرا اينقدر به خودت سخت مي گيري به جاي دو نفر كار مي كني!
- دوست دارم در ساخت اين مسجد، بيش از اين كار كنم.
پيامبر(ص) دستي به شانه اش زد و فرمود: تو اهل بهشتي و به دست گروهي ستمكار كشته خواهي شد!
و همين كلام پيامبر(ص) كه در جريان حفر خندق نيز دوباره مطرح شد، كافي بود تا سال ها بعد در جريان جنگ صفين، صف حق و باطل براي اهل بصيرت به خوبي تميز داده شود و هر جا عمار قدم مي گذاشت، صحابه پيامبر(ص) هم به آن سمت روي مي آوردند.
پس از رحلت پيامبر اعظم(ص) يكي از افراد گروه «شرطه الخميس» بود، آنها كه براي فداكاري در راه دين و حمايت از رهبري علي(ع) شرط و پيمان جان با آن حضرت بسته بودند، همان ها كه گرفتار فتنه بعد از رحلت نشدند و تا آخرين روز حيات، خيمه گاه اسلام را به هيچ نفروختند. البته او در زمان خليفه دوم، يكبار والي كوفه شد و رفتار عادلانه اش باعث شد گزارش هايي به خليفه برسد و رسم دنيا تكرار شود؛ عمار بركنار شد! به مدينه بازگشت تا در كنار «دق الباب» درياي علم و حكمت و معرفت ادامه حيات دهد. وقتي از او پرسيدند از بركناري ات ناراحت شدي، لبخندي زد و گفت: وقتي مرا به آن كار گماشتند، خشنود نشدم كه اكنون از بركناري ام، ناراحت شوم...
عمار زبان تند و صريحي داشت، حتي با وجود شكنجه و زندان باز هم در مقابل ناروايي ها سكوت نمي كرد و همين هم باعث شده بود كه تحمل وي از سوي مسئولان و كارگزاران حكومت دشوار شود، انتقادهايش تا حدي بود كه تصميم گرفتند او را همچون اباذر غفاري تبعيد كنند اما تجمع و حمايت مردم، مانع اجراي چنين حكمي شد.
عمار علاوه بر آنكه معيار حق و باطل بود، شجاعتي مثال زدني داشت؛ در جنگ فتنه انگيز جمل، او بود كه به همراه مالك مأموريت يافت تا قلب دشمن را بشكافد و شتر عايشه را از پاي درآورد تا چشم فتنه كور شود!
بر آستانه 49 سالگي رسيده بود اما چنان شمشير مي زد كه گويي جواني است برومند و باصلابت؛ و عاقبت در جريان جهل صفينيان، به دست قوم ستمكار- معاويه- شهيد شد و سر از بدنش جدا كردند و به وصيت خود، با لباس در خاك نهادندش. بعدها وقتي خبر شهادت مالك اشتر به معاويه- لعنت الله عليه- رسيد، خنده اي سر داده و گفته بود: علي بن ابيطالب، دو دست داشت، يكي را در صفين بريديم و ديگري امروز جدا شد...
صبر و بصر
رهبري انقلاب فرموده اند كه بي بصيرتي ملت ها را به زانو درمي آورد و سهم نخبگان در اين خطاي آشكار بسيار بيشتر از عامه است... و حالا من مي گويم كه خيمه علي بن ابي طالب(ع) را هر كسي توانايي حضور ، تحليل و تشخيص نبود، چرا كه گذشته بود دوران جنگ هاي اسلام و كفر؛ روزگار حضرت بو تراب، روزگار رنگ و ريا بود و دو طرف جبهه اهل نماز و روزه؛ مگر نه اينكه در نهروان صداي قاريان قرآن دلبري مي كرد و شبهه مي انداخت به جنگ با چنين تاليان و قاريان كلام خدا؟ مگر نه اينكه جاي مهر بر پيشاني حضرات چنان حك شده بود كه ساده دلان و سست عنصران در نخستين نگاه، سپر انداخته و توبه مي كردند از جنگ با خوارج... مگر نه اينكه عمروعاص «قرآن» بر سر نيزه كرد و اشعث ها و پوچ باوران و ظاهرمداران، قرآن ناطق را رها كرده و ورق پاره هاي فريب عمروعاص را ديدند؟
خيمه اميرالمومنين(ع) انسان هايي را مي پذيرفت - مي پذيرد - و پرورش مي داد كه «صبر و بصر» را توامان داشتند: الا و لايحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر.
شايد همين سه حرف «صاد و باء و راء» به نوعي ديگر براي زمانه ما در سوره عصر ياد شده است: انسان ها در خسارت بزرگ گرفتار آمده اند جز آنها كه ايمان آورده اند و در مسير حق و شكيبايي گام بر مي دارند...
اين «بصيرت» چيست كه انسان را در پيچ و تاب روزگار و از گردنه هاي فتنه و فريب به سلامت عبور مي دهد؟ روزگاري كه در ماه هاي اخير بر ما گذشت چگونه قابل تحليل و تفسير است؟! امروز كدامين عمار در صف تبيين حقايق ما را راهگشاست؟ دشمن شناسي و زمان شناسي و سلاح شناسي را از كه بياموزيم؟
چه كسي امروز حقايق را بدون تعصب براي ما روشن خواهدكرد؟ بدون حاكميت نگاه هاي جناحي و دلبستگي هاي فردي؟ كجاست عمار تا از پس جنگ رواني دشمنان درون و برون برآييم؟
نسل من امروز به كدام اردوگاه فكر و ذكر پناه ببرد تا آرام بگيرد؟ ايمان و ايثار و شجاعت و حق طلبي و انتقاد از نابساماني ها كه از جمله ويژگي هاي بارز عمار ياسر بود، امروز در كدامين جبهه فكري و حزبي انقلاب ديده مي شود تا با توسل به او حلقه هاي ابهام و شبهه و شك را برطرف كنيم و با خيالي آسوده و سرچشمه اي زلال از آگاهي و بصيرت، حقايق را تا آنجا كه بايد بر قلب و دل خود جاري كنيم؟ بايد حقيقت را فهميد و اين هم هيچ ارتباطي به مصلحت و زمان شناسي ندارد، اگر به شيوه رهبري هم معقتد باشيم، كانال هاي دريافت پيام و حقيقت به يك فرد و يك جناح و يك رسانه خلاصه نمي شود؛ بايد بدون هوچي گري و موج سواري و احساس گرايي بدنبال حقيقت بود...

این کلیپ رو هم حتما دانلود کنید