ما قدر شهدای گمنام را نمی دانیم!
عزاداری شب شهادت مادر کنار فرزندان گمنامش...
در معراج شهدای قزوین

بزمی خصوصی بود برای سوختن و سفره رنگین و پر برکت!
از پنجره سالن بالا که پائین را نگاه می کردم میدیدم بچه قدیم جبهه و جنگ را که کارشان به سالن بالا و زیارت پیکر شهدا نمی رسید و در همان حیاط به یاد دوستان شهیدشان زار می زدند!
یا آن مادر شهیدی که با 75 سال سن و با در پا و کمری که داشت با کمک دخترش به زحمت خود را به کنار پیکر مطهر شهدا رساند تا شایدی کمی برایشان مادری کرده باشد و نذرش ادا شود...
یا از گریه های بلند بلند حاج حمزه...
یا از حضور پر شور مردم پیر و جوان و زن و مرد تا ساعاتی از نیمه شب در معراج!

آه که چقدر دلم تنگ شده واسه اون ساعتهای زیبا و به یاد ماندنی...
اون شب یه آرزو کردم که ایکاش می شد لااقل ماهی یکبار میزبان شهدای گمنام می شدیم!
اما بعدش به این نتیجه رسیدم که ما هیچ وقت قدر حضور این شهدای گمنام را نمی دانیم.
به قول یه اهل دلی : نمی دانیم که این شهدا با حضور چند ساعته شان چه برکاتی را برای ما خواهند داشت.
و در آخر:
دم همه خادمای شهدا از کوچیک و بزرگ گرم!
«يا ايّها الّذين امنوا اتّقوا اللَّه و قولوا قولا سديدا». قول سديد، يعنى استوار و درست؛ اينجورى حرف بزنيم. من ميخواهم عرض بكنم به جوانان عزيزمان، جوانهاى انقلابى و مؤمن و عاشق امام، كه حرف ميزنند، مينويسند، اقدام ميكنند؛ كاملاً رعايت كنيد. اينجور نباشد كه مخالفت با يك كسى، ما را وادار كند كه نسبت به آن كس از جادهى حق تعدى كنيم، تجاوز كنيم، ظلم كنيم؛ نه، ظلم نبايد كرد. به هيچ كس نبايد ظلم كرد.