تبليغاتX
صادقانه

صادقانه

گاه نوشته های امیر صالحی

هر كه رسيد خون ما ريخت!!!

خيلي وقت است كه يك گروه كار شب و روزشان اين شده كه مرا اذيت كنند و اعصابم را به هم بريزند. شب و روز فحاشي مي‌كنند و پيام‌هايي مي‌گذارند كه آدم شرمش مي‌آيد از بازگو كردن آنها.
اگر سيلي مي‌خورند فحشش را به من مي‌دهند و اگر پدرشان توي گوششان مي‌زند تلافي‌اش را سر من در مي‌آورند. عيبي ندارد.
بعضي هم مرا نصيحت مي‌كنند كه سرت را بينداز پايين و مثل بچه آدم شعر عاشقانه بگو. از دلسوزي اين جماعت هم متشكرم.
بعضي هم خط و نشان مي‌كشند كه اگر به قدرت رسيديم فلان مي‌كنيم و بهمان. به هر حال با اين همه لطف همه‌شان زياد.
آدم‌ها با همين رفتارهاي‌شان شناخته مي‌شوند و شكر خدا كه دوستان امتحانشان را خيلي زود پس دادند.
در مورد مبلغ قرارداد!! و اين كه چقدر گرفتي اين شعر را سرودي هم سوالات متعددي شده كه بايد بگويم قرارمان يك ماه پول نفت بوده كه آنها فقط يك روز پول نفت با يك كوبيده اضافه دادند. (تا كور شود هر آنكه نتواند ديد.) تازه شايد بقيه‌اش را هم دادند.
شعر جديدم را هم بخوانيد تا ببينيد كه من تنها منتقد يك جناح خاص نيستم و اگر دشمنان شيخ پرسيدند كه براي اين شعر چقدر از جناح سبز جديد گرفته‌اي خواهم گفت تمام پانصد ميليون اهدايي آقاي شين. جيم. را!!!
حرف ديگري ندارم جز سلامتي شما و آرزوي داشتن كمي انصاف براي آنها كه مي‌دانند و نمي‌دانند.
به هر حال مستقل بودن از اين مصيبت ها هم دارد.     علیرضا قزوه
شعر را بخوانيد:

هر كه رسيد خون ما ريخت، مرغ عزا شديم و شادي
ما به كجا پناه آريم رستم اگر كند شغادي

شكر خدا كه اهل اشراق جمله مشايي‌اند امروز
شكر خدا كه باز گرم است بحث مريدي و مرادي

چيست سبب كه مثل سدها سدّ ره هم‌اند مردم
آن همه طرح اجتماعي، اين همه فكر اقتصادي

در هر دولتي كه آمد تركيبش هميشه اين بود:
شصت مدير سطح پايين، بيست وزير طرح كادي

داد ز دوره‌اي كه شاگرد تكيه نمي‌كند به استاد
واي به لحظه‌اي كه استاد فخر كند به بي‌سوادي

اين همه سال رفت و ياران دور شدند از غم هم
تاجر شهر شد سپاهي واعظ شهر شد ستادي

واعظ ما هنوز دشنام مي‌دهد از سر تعصّب
نايي ما هنوز سرنا مي‌زند از سر گشادي

خشمش اگر نبود طوفان بود يكي خروش بي‌گاه
شعرش اگر نبود شمشير بود يكي تفنگ بادي

شعر ز روزنامه كوچيد جام جم است و شرح سريال
در پي قصه جنايي‌ست قصه‌نويس اعتمادي

باز نمانده‌اند صد شكر اين همه شاعران ز حركت
كم نشده ست تا به امروز رونق شعر از كسادي

ما همه چند ماه از خويش دورتريم و ديرتر هم
ماه رجب گذشت و تقويم مانده در اوّل جمادي

كاشكي از نماي نزديك ريز شويم در دل خود
دور شديم از حقيقت بيشتر از هزار وادي

كاش بلال در دل ما نيمه شبي اذان بگويد
كاش صلا زند موذّن، كاش ندا دهد منادي

حضرت عشق دوستان را دور مكن ز خويش، چندي‌ست
پشت سر تو در سجودند اين همه ملجم مرادي!

شكر خدا كه تيمساران پشت و پناه مردمانند
شكر خدا كه استوار است دولت احمدي‌نژادي
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت   توسط امیر صالحی  | 

أین عمار؟!

فضاي فتنه از باب غبارآلودگي اش به گرداب هلاكت تشبيه شده و امير بيان سلام الله عليه هشدار دادند كه در اين ايام چونان بچه شتري دوساله باش كه نه شيرش را توان دوشيد و نه از او سواري توان گرفت.

حالا هم غبار فتنه بر جان شهر نشسته و به فرموده ناخدا ي انقلاب بايد ضمن حركت به سمت حقيقت، چراغ «تامل و تحمل» را در دست گرفت؛ با مه شكن بصيرت در كنار توشه صبر و صداقت؛ عبور از گردنه هايي اين چنين بر هر كسي- عوام و يا خواص - آسان خواهد شد، چه آنكه پيش تر فرموده بود كه پيروزي و عدم پيروزي، هر دو صبر مي طلبد و ظرفيت پذيرش!
...اگرچه ايشان در اين ايام هرگاه به ميدان آمد آرامشي بود و آبي بر آتش اما رمزگشايي ارجاعات تاريخي شان را كمتر كسي تا امروز بر عهده گرفته و همچنان در مظلوميت بيان و بينش كارگزاران قرار دارد؛ همان ها كه اغلب پوسته را به پسته ترجيح مي دهند و «خود» را عرضه مي كنند كه البته روزگار هم روزگار آدم هاي به اصطلاح رسانه اي است كه بيشتر قدر و قيمت «تكرار آفتاب» را در بحبوحه تشنگي رسانه اي مي دانند تا عمق و فحواي مطلب را...

عيار عمار
شن هاي داغ و دامن گير حجاز، شاهد بود، شاهد آن ساعات تلخ زندگي عمار... سميه و ياسر زير تيغ بي رحم آفتاب با سينه اي مالامال از مهر نبوت و آيين هدايت، نخستين شهادتين تاريخ راسرودند و چشمان خيس و بهت زده عمار را براي هميشه در قاب زنده شهادت پدر و مادر، داغ دار كردند...

عمار كه همسال پيامبر(ص) بود، در گروه هجرت كنندگان به حبشه قرار گرفت و پس از هجرت پيامبر(ص) به مدينه، خود را به رسول راستي ها و رهايي ها رساند و در جريان ساخت مسجد مدينه بود كه نشان بهشت را از ميان لب هاي لبالب از ملاحت و بلاغت حضرت ختمي مرتبت دريافت كرد:
- عمار! چرا اينقدر به خودت سخت مي گيري به جاي دو نفر كار مي كني!
- دوست دارم در ساخت اين مسجد، بيش از اين كار كنم.
پيامبر(ص) دستي به شانه اش زد و فرمود: تو اهل بهشتي و به دست گروهي ستمكار كشته خواهي شد!
و همين كلام پيامبر(ص) كه در جريان حفر خندق نيز دوباره مطرح شد، كافي بود تا سال ها بعد در جريان جنگ صفين، صف حق و باطل براي اهل بصيرت به خوبي تميز داده شود و هر جا عمار قدم مي گذاشت، صحابه پيامبر(ص) هم به آن سمت روي مي آوردند.
پس از رحلت پيامبر اعظم(ص) يكي از افراد گروه «شرطه الخميس» بود، آنها كه براي فداكاري در راه دين و حمايت از رهبري علي(ع) شرط و پيمان جان با آن حضرت بسته بودند، همان ها كه گرفتار فتنه بعد از رحلت نشدند و تا آخرين روز حيات، خيمه گاه اسلام را به هيچ نفروختند. البته او در زمان خليفه دوم، يكبار والي كوفه شد و رفتار عادلانه اش باعث شد گزارش هايي به خليفه برسد و رسم دنيا تكرار شود؛ عمار بركنار شد! به مدينه بازگشت تا در كنار «دق الباب» درياي علم و حكمت و معرفت ادامه حيات دهد. وقتي از او پرسيدند از بركناري ات ناراحت شدي، لبخندي زد و گفت: وقتي مرا به آن كار گماشتند، خشنود نشدم كه اكنون از بركناري ام، ناراحت شوم...
عمار زبان تند و صريحي داشت، حتي با وجود شكنجه و زندان باز هم در مقابل ناروايي ها سكوت نمي كرد و همين هم باعث شده بود كه تحمل وي از سوي مسئولان و كارگزاران حكومت دشوار شود، انتقادهايش تا حدي بود كه تصميم گرفتند او را همچون اباذر غفاري تبعيد كنند اما تجمع و حمايت مردم، مانع اجراي چنين حكمي شد.
عمار علاوه بر آنكه معيار حق و باطل بود، شجاعتي مثال زدني داشت؛ در جنگ فتنه انگيز جمل، او بود كه به همراه مالك مأموريت يافت تا قلب دشمن را بشكافد و شتر عايشه را از پاي درآورد تا چشم فتنه كور شود!
بر آستانه 49 سالگي رسيده بود اما چنان شمشير مي زد كه گويي جواني است برومند و باصلابت؛ و عاقبت در جريان جهل صفينيان، به دست قوم ستمكار- معاويه- شهيد شد و سر از بدنش جدا كردند و به وصيت خود، با لباس در خاك نهادندش. بعدها وقتي خبر شهادت مالك اشتر به معاويه- لعنت الله عليه- رسيد، خنده اي سر داده و گفته بود: علي بن ابيطالب، دو دست داشت، يكي را در صفين بريديم و ديگري امروز جدا شد...
صبر و بصر
رهبري انقلاب فرموده اند كه بي بصيرتي ملت ها را به زانو درمي آورد و سهم نخبگان در اين خطاي آشكار بسيار بيشتر از عامه است... و حالا من مي گويم كه خيمه علي بن ابي طالب(ع) را هر كسي توانايي حضور ، تحليل و تشخيص نبود، چرا كه گذشته بود دوران جنگ هاي اسلام و كفر؛ روزگار حضرت بو تراب، روزگار رنگ و ريا بود و دو طرف جبهه اهل نماز و روزه؛ مگر نه اينكه در نهروان صداي قاريان قرآن دلبري مي كرد و شبهه مي انداخت به جنگ با چنين تاليان و قاريان كلام خدا؟ مگر نه اينكه جاي مهر بر پيشاني حضرات چنان حك شده بود كه ساده دلان و سست عنصران در نخستين نگاه، سپر انداخته و توبه مي كردند از جنگ با خوارج... مگر نه اينكه عمروعاص «قرآن» بر سر نيزه كرد و اشعث ها و پوچ باوران و ظاهرمداران، قرآن ناطق را رها كرده و ورق پاره هاي فريب عمروعاص را ديدند؟
خيمه اميرالمومنين(ع) انسان هايي را مي پذيرفت - مي پذيرد - و پرورش مي داد كه «صبر و بصر» را توامان داشتند: الا و لايحمل هذا العلم الا اهل البصر و الصبر.
شايد همين سه حرف «صاد و باء و راء» به نوعي ديگر براي زمانه ما در سوره عصر ياد شده است: انسان ها در خسارت بزرگ گرفتار آمده اند جز آنها كه ايمان آورده اند و در مسير حق و شكيبايي گام بر مي دارند...
اين «بصيرت» چيست كه انسان را در پيچ و تاب روزگار و از گردنه هاي فتنه و فريب به سلامت عبور مي دهد؟ روزگاري كه در ماه هاي اخير بر ما گذشت چگونه قابل تحليل و تفسير است؟! امروز كدامين عمار در صف تبيين حقايق ما را راهگشاست؟ دشمن شناسي و زمان شناسي و سلاح شناسي را از كه بياموزيم؟
چه كسي امروز حقايق را بدون تعصب براي ما روشن خواهدكرد؟ بدون حاكميت نگاه هاي جناحي و دلبستگي هاي فردي؟ كجاست عمار تا از پس جنگ رواني دشمنان درون و برون برآييم؟
نسل من امروز به كدام اردوگاه فكر و ذكر پناه ببرد تا آرام بگيرد؟ ايمان و ايثار و شجاعت و حق طلبي و انتقاد از نابساماني ها كه از جمله ويژگي هاي بارز عمار ياسر بود، امروز در كدامين جبهه فكري و حزبي انقلاب ديده مي شود تا با توسل به او حلقه هاي ابهام و شبهه و شك را برطرف كنيم و با خيالي آسوده و سرچشمه اي زلال از آگاهي و بصيرت، حقايق را تا آنجا كه بايد بر قلب و دل خود جاري كنيم؟ بايد حقيقت را فهميد و اين هم هيچ ارتباطي به مصلحت و زمان شناسي ندارد، اگر به شيوه رهبري هم معقتد باشيم، كانال هاي دريافت پيام و حقيقت به يك فرد و يك جناح و يك رسانه خلاصه نمي شود؛ بايد بدون هوچي گري و موج سواري و احساس گرايي بدنبال حقيقت بود...

این کلیپ رو هم حتما دانلود کنید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط امیر صالحی  | 

فتنه‌گران از همسر پيامبر براي رهبري شورش استفاده كردند!

همه همسران پيامبر(ص) براي ما محترم‌اند. حتي عايشه؛ ما عايشه را ام‌المؤمنين مي‌دانيم و نبايد به او اهانتي شود ولو اينكه او با علي‌ابن ابيطالب(ع) درگير شده است. خود حضرت امير(ع) هم احترام عايشه را نگه داشت حتي بعد از جنگ كه جناب عايشه اسير شد و اميرالمؤمنين(ع) اجازه نداد كوچكترين اهانتي به وي شود.
طلحه و زبير نامه‌اي به عايشه مي‌نويسند و در آن مي‌گويند كه به ما ملحق شو تا مقابل علي(ع) بايستيم چرا كه علي اوضاع را به هم مي‌ريزد. ام سلمه مكه بود. آنجا از جريان مطلع مي‌شود و مي‌فهمد كه طلحه و زبير در حال برنامه‌ريزي توطئه‌اي عليه علي‌(ع) و حكومت ايشان هستند.
ام سلمه شروع به افشاگري و سخنراني به نفع امام علي(ع)‌مي‌كند كه اي مردم! خود شما با علي بيعت كرديد و نبايد با او درگير شويد چرا كه حكومت علي(ع) حق است. خبر به عايشه مي‌رسد كه جناب ام‌سلمه دارد افكار مردم را به نفع علي(ع) آگاه مي‌كند. ‌عايشه به ملاقات ام سلمه مي‌آيد و مي‌گويد اي اختر ابا اميه! تو نخستين زن از زنان مهاجر رسول خدا و از بزرگان اهل بيت پيامبر(ص) هستي. بيشترين آيات الهي در خانه تو بر پيامبر نازل شد و جبريل بيش از همه در خانه شما بر رسول خدا نازل مي‌شد.
ام‌سلمه خطاب به عايشه مي‌گويد شما كه جزء مخالفان خليفه سوم(عثمان) بوديد چطور حالا به عنوان انتقام او مي‌خواهيد در برابر علي(ع) بايستيد؟ و بعد ام سلمه شروع مي‌كند به يادآوري برخي مسائل براي عايشه؛ اينكه آيا يادت مي‌آيد يه روزي علي آمد و پيامبر در مورد علي چه گفت و ... .
هر چه مي‌گويد عايشه تأييد مي‌كند و مي‌گويد بله يادم هست. بعد ام سلمه مي‌گويد: پس با اين وضع ديگر اين چه قيام و شورشي است كه عليه حكومت مشروع به راه انداخته‌ايد.
عايشه مي‌گويد: مسائلي وجود دارد كه بايد حل و اصلاح شود و بعد ام سلمه مي‌گويد كه خودت مي داني.
ام سلمه نامه‌اي خطاب به علي(ع) مي‌نويسد و خبر مي‌دهد كه اينها دارند شورش را به پا مي‌كنند. حضرت امير(ع) در جايي سخنراني مي‌كند و مي‌فرمايد: كساني كه در حال حاضر به اسم خون عثمان حرف مي‌زنند همه آنها مي‌دانند كه برخي از خود اينها در خون عثمان دست داشتند و كسي كه براي مهار و كنترل شورش تلاش مي‌كرد كه خليفه كشته نشود من بودم. عايشه گفته بود بله من به عثمان منتقد و معترض بودم ولي شنيدم خليفه قبل از اينكه كشته شود توبه كرده بود بنابراين زماني كه توبه كرده نبايد كشته مي‌شد و الا قبول دارم كه من هم جزو منتقدان و معترضان عثمان بودم ولي او توبه كرده بود پس چرا او را كشتند؟
حضرت امير (ع) مي‌فرمايند: ‌جواب دادند كه ما با هم دنبال قاتلان عثمان باشيم تا قاتل او را پيدا كنيم. حضرت آنجا توضيح مي‌دهند كه من هم منتقد و معترض به عثمان بودم و هم در عين حال مخالف قتل عثمان بودم و با افراطيوني كه عثمان را به قتل رساندند مخالف بودم و در برابر آنها ايستادم.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط امیر صالحی  | 

دشمنان علي(ع) از خوش‌سابقه‌ترين صحابه پیامبر بودند!

این نوشته ها به بررسي ريشه‌ها و عوامل بروز فتنه در دوران اميرالمومنين و نقش خواص در آن پرداخته که توسط استاد حسن رحیم پور ازغدی بیان شده، انشاء الله این مباحث رو در چند بخش تقدیم حضور شما میکنم واسه خود من که خیلی سازنده بود  و پرمحتوا!

حضرت امير(ع) فرمود: در فتنه دل‌هاي سابقاً مؤمن دو دل و سست مي‌شوند، مردان سالم گمراه مي‌شوند، رأي درست و نادرست در هم مي‌آميزد، فرزند با پدر كينه مي‌توزد، پدر و فرزند عليه يكديگر كينه مي‌ورزند.

در زمان امام علي(ع) يكي از مواردي كه خود حضرت آن را فتنه ناميدند، شورش جمل بود كه منتهي به جنگ جمل شد و اين جنگ، اولين جنگي بود كه بر علي(ع) تحميل شد يا خود حضرت در نهج‌البلاغه، شورش طلحه و زبير را فتنه ناميدند و از مردم خواستند كه آن را سركوب‌ كنند و طي نامه‌اي به مردم كوفه نوشتند كه ديگ آشوب به جوش آمده و فتنه آغاز شده است؛ همه به سوي رهبر خود بشتابيد و در جهاد عليه فتنه شتاب كنيد كه تأخير خطرناك است.
دشمنان حضرت علي(ع) در جنگ جمل جزو خوشنام‌ترين خوش‌سابقه‌ترين افراد و اصحاب پيامبر(ص) بودند؛ كساني كه حضرت امير(ع) مي‌فرمايد ما از كودكي و خردسالي با هم بزرگ شديم و در جبهه‌ها هميشه همه در كنار هم بوديم.
طلحه و زبير بارها در جهاد در خط مقدم بودند. شخص ديگر كيست؟ عايشه؛ ام‌المؤمنين و همسر پيامبر(ص). عايشه جزو نزديك‌ترين افراد به پيامبر(ص) بود.
عثمان خليفه سوم كشته و پس از آن شورش شروع مي‌شود. اين شورش به حدي است كه سه روز جنازه خليفه روي زمين مي‌ماند و هيچ كس حاضر نمي‌شود كه او را دفن كند؛ يعني فضاي مدينه اينگونه بود. مي‌دانيد كه جنازه عثمان، خليفه سوم را در نيمه شب و بعد از سه روز آنهم با وساطت اميرالمؤمنين(ع) براي دفن بردند. ابتدا مردم مدينه نگذاشتند كه او در قبرستان مسلمانان دفن شود و به همين خاطر عثمان را در مقبره و باغ يك كسي دفن و بعد روي آن ديوار خراب كردند تا كسي نبش قبر نكند كه بعدها همانجا جزو قبرستان بقيع شد.
در واقع خود قضيه قتل خليفه نيز يك فتنه بود و از مواردي بود كه حق و باطل با يكديگر مخلوط شده بودند. حضرت امير(ع) هم منتقد روش حكومتي عثمان بودند و هم در عين حال مخالف قتل خليفه.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت   توسط امیر صالحی  | 

دلم هوای تو کرده...

به قول خواهرزاده عزیزم و با همون زبان کودکانه اش که صبح ها وقتی از خواب بیدار میشه میگه:

آقاجان سلام!

و احساس کبوتر بودنم را تازه فهمیدم

و بستم رشته پرواز خود را با هزاران زائر دیگر

به قفل پنجره فولاد آقا هر چه محکم تر

و گفتم ای کران تا بی کران صحن و رواقت

زائرم کردی و و غمها را زودودی از وجودم

زبانم، آشیانم، آب و نانم داده ای

بگذار همین جا بال و پر گیرم

در این جا این وسیع نور، قاصد گردم این زوار عاشق را

همان دشت شقایق را

بگو تا نامه بر باشم

ز بام خود هوایم کن

برایه یک سفر امشب دعایم کن

که تا کرب و بلا پر گیرم و

بوسم دوباره خاک سرخی را که بوی سیب سرخ می آید

هوایم کن هوایم کن

برایه یک سفر امشب دعایم کن

که تا کرب و بلا پر گیرم

بوسم دوباره خاک سرخی را که بوی سیب سرخ می آید

از آن شش گوشه روشن

هوائیم هوائیم

دوباره کربلائیم

هوایم کن هوائیم

دوباره کربلائیم

وقتی به طوس، جا به کنار تو میکنم

احساس وصل حق، به جوار تو می کنم

در بین خلق از همه با آبرو ترم

چون کسب آبرو ز غبار تو می کنم

یک حج به نامه عملم ثبت می شود

با هر قدم که رو به دیار تو می کنم

بر یازده امام چو دلتنگ می شوم

می آیمو طواف مزار تو می کنم...

سرازیری قبر علی ابن موسی الرضا به فریادمون برسه بلند صلوات بفرست!

اللهم صلعلی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت   توسط امیر صالحی  | 

پند پدر!

تب كرده بودم. آقاجون بنده خدا حسابي دستپاچه شده بود و هر كار كه بلد بود مي‎كرد. از «پاشويه» تا پختن شلغم!... اما هر كار مي‎كرد، لبم به چيزي باز نمي‎شد. نه اين‎كه دوست نداشتم چيزي بخورم، اشتها نداشتم. شب اول، آقاجون به يكي از همسايه‎‎ها روانداخت كه براي من سوپ درست كند. بوي سوپ هم نتوانست اشتهايم را بيدار كند. اگر«يك هفته پيش» بود، تمام قابلمه سوپ را هم كه مي‎خوردم، سير نمي‎شدم. گاهي وقت‎ها هم آقاجون از پرخوري‎ام حرص مي‎خورد و دعوايم مي‎كرد كه: آخه باباجون! اومديم و يه روز - خداي نكرده - قحطي شد؛ تو همون «روز اول» مي‎ميري كه. بعد هم تندي آرام مي‎شد و زبر لبي مي‎گفت: «دور از جون»! يواش يواش، گرسنگي فشار آورد و تب هم اضافه شد و اعصابم به هم ريخت. اول از تلخي قرص‎ها اشكال گرفتم و بعد پيله كردم به مزه بد شربت سينه و دست آخر هم غر زدم كه چرا آب دستشويي سرد است و خلاصه هر آن منتظر بودم آقاجون از كوره در برود و سرم داد بكشد كه: «اصلا به من چه!... حقته ولت كنم بال - بال بزني»... اما آقاجون انگار نه انگار كه آقاجون هميشه بود و كم حوصله. تا صبح كنارم نشست و غُرغُرم را تحمل كرد. سه روز بعد كه حالم بهتر شد، حسابي از آقاجون، عذرخواهي كردم، اما آقاجون فقط لبخند زد و گفت: «عيب نداره. مي‎دونم كه دست خودت نبود... آدميزاد، عجيبه، وقتي يه حسش قاتي مي‎كنه، بقيه حساشم به هم مي‎ريزن. اون شب گرسنه‎ات بود و ميل به غذا نداشتي. همين، همه‎چيزت رو به هم زده بود». بعد هم مو‎هايم را نوازش كرد و آهسته گفت: «منم اگه مريض بشم، همين‎جوري مي‎شم.»

پدر: (همون‎جا چند تا چيز ياد گرفتم. آدما وقتي آسايش دارن كه با حس‎شون درست رفتار كنن. آسايش گرسنگي با سيريه... راحتي چشم آدم با ديدن چيزاي زيباست... خلاصه هرچيز براي استفاده‎اي آفريده شده كه اگه تو همون راه استفاده بشه، لذت مي‎بريم... دل آدما هم براي پيدا كردن راه درست استفاده از همه‎چيز آفريده شده... وقتي الكي به چيزاي بيخود مشغولش مي‎كنيم، مثل آدمي مي‎شه كه مريضه، غذا رو هم دوست داره اما اشتها نداره!...)

نوشته آسدمحمدسادات اخوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط امیر صالحی  | 

خاتمی مردی با ساعت دو زمانه!(عکس)

ساعتی دوزمانه یکی به وقت ایران دیگری به وقت ...!

خاتمي در ايام انتخابات به منظور جمع‌آوري اعانه براي مخارج تبليغاتي موسوي به كشورهاي عربي سفر ‌كرده بود...

داستان دیدار خاتمی با امیرعبدالله پادشاه عربستان واقعا شنیدنی است!!!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت   توسط امیر صالحی  | 

زبان پارسی منطقه ای(لهجه شیرین قزوینی)

به دنبال یک پروسه تحقیقاتی فشرده ای که یکی از دوستان عزیزم در رابطه با لهجه شیرین قزوینی انجام داده ، نتایج این تحقیقات رو تقدیم حضور شما میکنم:(البته با کمی هم عذرخواهی)شما همه این کلمات رو با لهجه غلیظ قزوین بخونین!

همه ما میدانیم که زبان فارسی زبان رایج سرزمین باستانی ماست و علاوه بر این قندپارسی زبانهای بومی و محلی نیز در این سرزمین رایج و مصطلح است. زبانهایی نظیر ترکی، کردی، گیلکی، بلوچی و بختیاری و ... که بسیاری از هموطنان ما از این زبانها برای گفتگوهای روزمره شان استفاده میکنند که عمده این زبانها قلمرو و محدوده مشخص و خاصی دارد.

اما اگر در حیطه فارسی زبانان و پارسی گویان نظری بیندازیم خواهیم دید که بسیاری از مردم فارسی را با لهجه های مختلفی صحبت میکنند که اگرچه پایه زبانشان فارسی است ولی گاه این زبان فارسی از منطقه ای به منطقه ای و از شهری به شهر دیگر کاملا متفاوت است.و صد البته محدوده و قلمرو این لهجه ها به مراتب کوچکتر از محدوده زبانهای بومی و محلی است.

قطعا پویایی اقوام و ملل و پاسداشت تاریخ هر مرز و بوم در گرو حفظ میراث فرهنگی ای همچون زبان ها و لهجه های بومی و محلی است که امروزه در خطر حذف از جامعه یکدست جهانی قرار گرفته است.

شیرینی و طراوت این لهجه ها به قدری زیبا و والاست که حتی سازمان جهانی یونسکو نیز نسبت به حذف زبانها و لهجه های رایج بومی و محلی هشدار داده و این وظیفه مهم را به عهده مردمان هر دیار گذاشته تا نسبت به حفظ و پاسداشت زبانها و لهجه های سنتی خویش اهتمام بورزند.

در این مقال بد ندیدم گذری هرچند کوتاه به لهجه شیرین مردمان سرزمین کاسپین یا همان قزوین داشته باشم. که فارسی را با لهجه ای خاص و شیرین بیان میکنند که متاسفانه به دلیل همجواری این شهر با استانهای ترک نشین در طی سالهای طولانی این شائبه در ذهن اکثریت مردم خطور گردیده که مردمان قزوین نیز به زبان ترکی تکلم میکنند. در صورتی که این تصور اشتباه بزرگی است که در خصوص بسیاری از شهرهای دیگر هم صورت می پذیرد. (مثل عرب پنداشتن مردمان اهواز و ...)

در این پست سعی خواهم کرد برخی لغات قزوینی رو برایتان بازگو نمایم اما نکته ای که قابل ذکر است نحوه تلفظ لغات به همان لهجه رایج است که قطعا در هنگام نوشتن بازگو نمیگردد و شیرینی انرا به صورت کامل منتقل نمیکند.

تکل (Takal)= تایر

جیله (Jileh)= ریزه و کوچک

المبه (Alambe)= دراز، به بلندی تیر

زرتینه (Zertine) = ییهو

بیدملقی (Bid malaghi)= بید مجنون

آخوره (Akhoore) = آبخوره، زیرزمین

جرماغ (Jermagh) = چنگ زدن

وندر (Vender) = زشت

کوته ننگ (Koote nang)= کم عقل ، شیرین عقل

سگه سیل (Saga sil) = فامیل چترباز

غلاق (Ghallagh)= کلاغ

چرپاندن (Cherpandan)= به زور جا دادن

اسکلیدن (Sklidan) = پاره شدن

زفکنه (Zefkene) = اردنگی

قیش (Gheysh) = کمربند

زمرقه (Zomorgha) = مشت

نیم ازگیل (Nim az gil) =  در نیمه باز

ببم (Baban) = پسرم

سماق بالان (Somagh balan) = آبکش

گه گربه مالیدن (Go gorba malidan) = آرایش کردن

وخمیات (Vakhmiyat) = قبرستان

تس باغه (Tes bagha) = بچه پر رو

دندک (Dondok) = نوک پرنده

قیماق (Gheymagh) = سرشیر

هوشتک (Hooshtak) = سوت

سرعقب کردن= دنبال کردن

تخیدن = خوردن

تس انبله (Tes ambala) = ادم شل و ول

ویدل (Veydel) = ادم بد غذا

فرتق (Fertegh) = آب دماغ

خرتلاق (Khertelagh) = گلو

سرتق (Sertegh) = پر رو

سانجو (Sanjoo) = ادم سرطان، دل درد

چرت گوز = ادم مدعی

کش پنتور = کرمک (وسیله ای در دوچرخه)

در انتها نیز به ذکر یک مثل قزوینی اکتفا میکنم: ««بند دلش زرتینه اسکلید»» به معنی بند دلش پاره شد...

اگه شما هم چیزی به ذهنتون میرسه حتما تو قسمت نظرات بنویسین شاید یه لغت نامه جامعی درست شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت   توسط امیر صالحی  | 

زندگی یعنی، طعم سوهان!

جای همه شما خالی یه چند روزی بود که قم نائب الزیاره همه شما دوستان عزیزم بودم،این شعر همه به مناسبت فرخنده میلاد با سعادت بانوی آفتاب حضرت معصومه(سلام الله علیها):

با همین چشم های خود دیدم، زیر باران بی امان بانو!

درحرم قطره قطره  می افتاد  آسمان  روی  آسمان  بانو

صورتم قطره قطره حس کرده ست چادرت خیس می شوداما

به خدا گریه های من گاهی دست من نیست مهربان بانو

گم شده خاطرات کودکی ام گریه گریه در ازدحام حرم

 باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان،بانو

باز هم مثل کودکی هر سو می دوم در رواق تو در تو

دفترم دشت و واژه ها آهو...گفتم آهو و ناگهان بانو...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می خوردو زیر لب می گفت:

شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

شعر از دست واژه ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است

بغض یعنی که حرف هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

این غزل گریه ها که می بینی آنِ شعر است، شعر آیینی

زنده ام با همین جهان بینی، ای جهان من ای جهان بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است

زادگاه من و مزار من است ،مرگ یک روز بی گمان بانو!!!

اثر بی بدیل سید حمید رضا برقعی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت   توسط امیر صالحی  | 

فال حافظ!

اول:

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"

من کلا حضرت حافظ رو دوست دارم

همیشه هم میشه گفت یه جورایی خوب حالی بهمون داده!

این تفعل هم تقدیم به همه اونایی که حافظ رو دوست دارند و باهاش زندگی می کنند:

یه پیشنهاد هم به دوستان وبلاگ نویس:بیاد بمناسبت امروز(بزرگداشت حافظ) یه تفعلی به دیوان حضرت حافظ بزنیم و اون رو تو وبلاگ مون قرار بدیم.

بسم الله:

همراهان:

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط امیر صالحی  |